غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
524
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گرديد و چون عباس كه دوست جانى و همسوگند عبد الرحمن بود شنود كه او را چگونه از پاى درآوردند با مقتفى خليفه قرار داد كه روز عيد كه سلطان بمصلى رود تيغ كين از نيام كشيده او را از ميان بردارند و بحسب اتفاق در آن روز طغيان باران بمرتبهء رسيد كه شاه و سپاه را مجال رفتن بعيدگاه نشد و سلطان معدلت شعار بسبب فيضان ابر موهبت پروردگار از گزند تيغ آتش بار نجات يافت و بعد از چند روز جوانى از متعلقان طشتدار خليفه با غلام يكى از ركابداران جناب سلطانى بشرب مى ارغوانى مشغول شد و چون بخار شراب بكاخ دماغ آن جوان تصاعد نمود بر زبانش جارى گشت كه قد استولى الوسواس على العباس من مطر يوم العيد غلام بفراستى كه داشت دانست كه اين كلام متضمن امرى كلى است لاجرم گفت اى جوان يكى از متعلقان عباس اين كيفيت واقعه را بتفصيل با من تقرير كرده آيا تو چنانچه ميبايد صورت حال را ميدانى يا نى جوان گفت بلى مىدانم و حقيقت قصد عباس را بشرح بازگفت و غلام آن قضيه را بعرض سلطان رسانيده همانروز عباس بر كنار دجله مصلوب گشت و چون بوزابه كه حاكم فارس و ثالث عبد الرحمن و عباس بود قضيهء قتل دوستان خود را شنود لشگرى فراهم آورده خاطر بر مخالفت سلطان مسعود قرار داد و سلطان از استماع اينخبر عنان شكيبائى از دست داده بتعجيل بسيار و گروهى اندك از بغداد بهمدان شتافت و در آن بلده خاصبك و اتابك ايلدكز و شيرزاد از اران و آذربيجان با سپاه فراوان بملازمت سلطان رسيده رايت فتح آيت بصوب اصفهان كه در آن اوان معسكر بوزابه بود نهضت نمود و بوزابه سلطانرا استقبال كرده در مرغزار قراتكين آن دو سپاه پرخشم و كين بهم رسيدند و بباد حملهء ابطال آتش قتال اشتعال يافته نسيم و فتح و فيروزى بر پرچم علم سلطان مسعود وزيده غلامى حبشى از مماليك حسن جاندار بوزابه را گرفته خواجه خود را از صورت حال آگاهى داد و حسن او را نزد سلطان برده خاصبك حسب الحكم بوزابه را از ميان دونيم زد و بعد از اين فتح مبين سلطان ظفرقرين بكام دل روزگار مىگذرانيد تا در غرهء ماه رجب سنهء سبع و اربعين و خمسمائه متوجه ملك عقبى گرديد و در نفس شهر همدان مدفون گشت وزارت سلطان مسعود در اوايل حال به عماد الدين ابو البركات كه نسبش از طرف پدر به بنى سكمه مىپيوست و از جانب مادر نبيرهء قوام الدين ابو القاسم در گزينى بود تعلق داشت و عماد الدين بسبب منازعت كمال الدين ثابت بن محمد القمى و مؤيد الدين مرزبان منشى كه از جملهء ملازمان قديمى سلطان مسعود بودند بعد از انقضاء اندكزمانى از دخل در امور وزارت معزول گشته آن منصب بكمال الدين محمد خازن كه بصفت دراية و كاردانى اتصاف داشت مفوض شده كمال الدين كماينبغى در ضبط و ربط مهمات سركار سلطانى كوشيده امور ديوانى را بنوعى سرانجام نمود كه بعد از خواجه نظام الملك هيچ وزيريرا آنمعنى تيسير نپذيرفته بود اما در باب كفايت مبالغه از حد اعتدال درگذرانيده ابواب منافع امرا و اركان دولت را مسدود گردانيد و آنجماعت كمر عداوت وزير صايبتدبير بر ميان بستند و در كمينگاه غدر منتهز فرصت نشستند و در